تبليغاتX
حرفای نگفته
خب اومدم اپ کنم تا داداشی که میرسه و میاد بخونه و خوشحال بشه ...............

خیلی وقته نبودم.........ببخشید این قدر دیر اپ کردم ...داداشی شما هم ببخشید .

منو داداشی بالاخره همدیگرو دیدیم ...اونم در کمال نا باوری .....اخه داداشی لطف کرد و اومدش اینجا ...وای وقتی از دور دیدمش که داره میاد طرفم اصلا باورم نمی شد که خودشه داشتم بال در میاوردم از خوشحالی .......همش می خندیدیم ......راستی داداشی یادم رفت بهت بگم عینک خیلی بهت میاومد ها ............ .....وای ولی وقتی عصبانی میشی واقعا ترسناک به ادم نگاه می کنی ها ........اگه میشد همون جا تو تاکسی حسابی دعوام می کردی به خاطر حرفی که زدم نه ..؟وای نه حسن خیلی خطرناکه حسن جان .......خب ببخشید دیگه از دهنم در رفتشخب پس بخشیدی دیگه .......

همیشه بدترین لحظه هایه عمرم لحظه هایه خدافظیه .می دونستم که بیای اینجا دیگه خدافظی واسم سخت میشه .....از دیشب تا حالا که راه افتادی حالم حسابی گرفتست .....شیطونه می گفتش همون جمعه همه چیزو به بابام بگم تا دیگه مشکلی نداشته باشیم ........ممنون که اومدی این همه راهو .....می دونم که از همه درسات عقب موندی این ۳ روزه .....و تازه کلی هم تو راه خسته شدی .........از خواهره گلتم حسابی تشکر کن که همرات اومدش

طنین مهربان صدایت تا دوردست ها ارامم میکند ...

                 صدایه ظربان قلب خسته ام را حس می کنم ....

                                          چه قدر بد باید از هم جدا شویم ..................

                                                       ولی این را بدان ما به هم گره خورده ایم در قلبهایمان

                                                                             شاید در مسافت ها از هم دور باشیم...

                                       ولی در قلبهایمان هرگز ...!

خب فعلا با اجازه همگی .........

+ نوشته شده در ساعت 5 PM توسط آبجی و داداشی(باران.میم مثل...) |

سلام بچه ها خوبین.......اینبار اومدم یه چیزی بگم که خیلی از شما ها این روزا راجع بهش زیاد شنیدین.................منظورم قربانیهای فساد.....و همچنین اعدام اشرار......................واسم جالبه که نظرتون رو در این باره بدونم..................

به نظر شما حقشونه یا نه؟نظرتون رو بگین لطفا"

خوب یه چیزه دیگه هست که باید بگم.......................اونم اینه که از آبجی باران گلم که ایقدر بهم لطف داره تشکر کنم..........................آجی جون دوستت دارم هوارتا

 

+ نوشته شده در ساعت 11 PM توسط آبجی و داداشی(باران.میم مثل...) |

این شعرو نوشتم بدون هیچ دلیل خاصی .........!!!!!!!!!!

منتظری چه اتفاقی بیفتد؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟

اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم
پشت دریچهء تنهاییم
زیر بالشهای خیس از گریه ام
هوای تازه ندارم
کافی نیست ؟
منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟
اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟
اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم
راه باز کنند ؟
اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان
بعد دعاهایم آمین بگویند ؟
نه عزیز دلم !
هیچ اتفاق مهمی نمی افتد !
جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من
جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام
جز ترک خوردن شیشهء اعتماد عجیبم
جز به خواب رفتن هوس یک قدم زدن
زیر آفتاب بعد از ظهر
پشت بلندترین ردیف شمشادهای خیابان


منتظری بمیرم تا برگردی ؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟

همین طوری از این شعره خیلی خوشم اومد نوشتمش ......... ببخشید اگه خوشتون نیومد خودمم می دونم ادم خوش سلیقه ای نیستم ........

پ.ن : من بیشتر از این که مطلب بنویسم پی نوشت می نویسم .....

پ.ن ۱: واقعا ممنون از همتون که این قدردقیقا همین قدر ها...خنگ بازی 

در اوردین و جواب مسابقه رو نفهمیدین .جواب میشد بوسه ...........البته چند

نفر لطف کردن جواب دادن که جایزشون محفوظه ..........

پ.ن ۲: این روزا اقا داداشی یه کاری کرد که حسابی ما رو شرمنده کرد دید ما

حالمان خوب نیست رفت پیش مشاور که براش برنامه ریزیشو تغییر بده ....یعنی

در اصل گفته از وقته درساش کم کنه تا بتونه بیشتر پیش این ابجیش باشه و

مراقبش باشه ........ما دیشب وقتی فهمیدیم کلی شرمنده شدیم.....

به این میگن یه ابجیه بد ......به جایه این که کمک داداشش کنه تا بتونه بیشتر به

 درساش برسه و از وقتش استفاده کنه کاری میکنه تا کمتر بتونه حواسش پیش

 درساش باشه .....

پ.ن۳:امروز یکی ازم پرسید اگه وقتی داداشت ازدواج کرد زنشو بیشتر از تو

دوست داشته باشه و بیشتره وقتشو با زنش باشه چه کار میکنی ........!!!!!!!!!!؟

ای خدا مردم چه سوالایی میکنن ها .......  ..............      

منم گفتم خوب معلومه که باید زنشو بیشتر دوست داشته باشه و بیشتر وقتشو

با زنش باشه .....اگه بخواد مثل قبلا با من باشه اون وقت پس زنش چی ....؟

تازه ممکنه این طوری با زنش مشکلم پیدا کنه ........من نمی دونم طرف توقع

چه جوابی داشت ......توقع داشت وقتی می پرسه من بگم بیخود کرده می خواد

با زنش باشه یا بیخود کرده که می خواد زنشو دوست داشته باشه .....چون وقتی

این جوری جواب دادم این شکلی شد ...

+ نوشته شده در ساعت 0 AM توسط آبجی و داداشی(باران.میم مثل...) |

سلااااااااااااااااااام به دوست جونای گلم ....................

یه خبر ...............اگه گفتین چیه ................؟      

امروز چندمو .............خب معلومه اول مرداده دیگه .......

   ............مسابقه......مسابقه.............

سوال این دوره خیلی اسونه ............ یعنی خیلی خیلی اسونه ها .........

هر کی نتونه جواب بده دیگه حسابش با ...................

خب حالا سوال مسابقه....لطفا جوابو به این ادرس بدین .

.......................... mailto:daryaye_bi_rang@yahoo.com.............................

اااااااااااااااااااا من هنوز مسابقرو نگفتم نه ..........؟

اینم سوال .............

بردی دل من ، من از تو آن می خواهم

               وز گمشوده خویش نشان می خواهم 

                                     سر مصرع سر بیت حرفی بردار 

                                              هر چه شد من از تو همان می خواهم.

بگم ها سوال مسابقه از ماه دیگه به این آسوووووونی نیست ها ......

شما وقت دارین تا هفتم همین ماه یا تا ۳۰ام جولای جوابو بدین ..........

خب با اجازه من میرم شما هم بشینین به جواب فکر کنین...............

+ نوشته شده در ساعت 1 AM توسط آبجی و داداشی(باران.میم مثل...) |

سلام..

واسه آبجی جونم بگم که از آپ قشنگت ممنون...خوشحالم که هنوز یه نفر هست که بهم اهمیت میده....  آپت اینقدر قشنگ بود که من دلم نمیومد که آپ جدید بذارم........ممنون که با محبتت بهم قبولوندی که تنهایی یه جور با همه بودن  ...دوست دارت..داداشی..........................

دوستای گلم...این آخرین باریه که میخوام یادش کنم...نمیدونم کارم درسته یا نه ولی .........................................................

 رفتنت..............

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لحجه گل های نیلوفر

 صدا کردم .

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از

بین گل هایی که در تنهایی ام روئیده ،با حسرت جدا کردم .

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:دلم حیران و سرگردان

چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تورا در

 دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم .

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم

چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی وا کردم .

نمی دانم چرا رفتی ،نمی دانم شاید خطا کردم .

و تو بی انکه به فکر غربت چشمان من باشی ............

نمی دانم ، کجا ، تا کی، برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید .

و بعد از رفتنت یک قلب بارانی ترک برداشت .

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد .

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد .

و بعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران شد .

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از 

دست خواهد رفت .

کسی حس کرد من بعد از رفتنت هزاران بار خواهم مرد......

و بهد از رفتنت دریاچه بغضی کرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی

 برد .

تو رفتی اما ندانستم چگونه...تنها دانستم که تک شقایقم از گلستان

من رفت و سوزاند ز غیبت خود گلها را

زخم دل کویری گشت ..چرا که همه بودندو تو نبودی......

تو رفتی و پاییز آمد....رنگ سبز شستی ز دل برگها با رفتنت و به آتش

کشاندی درختان سبز روی را...پس زرد گشت و بسان کویری شد دل

 من تکه رنگی بجا ماند..رنگ سبزی بود... جوانه زدو ریشه پروراند

وکویر را بهارانی کردو..................

ببین که سرنوشت انتظار چه خواهد شد .

و بعد از رفتنت کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :تو هم در

 پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم.

و من در حالتی بین اشک،حسرت،تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ

سرد است ....و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای

 از جنس بغض کوچک یک دل ....نمی دانم چرا ...........؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ

قشنگ آرزوهایت دعا کردم .........

واسه اونی که تنهام گذاشت و رفت.................................................

اون رنگ سبزم خواهر گلم باران عزیزه

بابای

+ نوشته شده در ساعت 1 AM توسط آبجی و داداشی(باران.میم مثل...) |

 کتاب فارسیه دوم راهنمایی ام بود که می گفت:(( حکیمی را پرسیدند برادر بهتر

است یا دوست ؟گفت برادر را هم دوست به ! )) و معلم فارسی گفت :کنارش

بنویسیم :برادر هم اگر دوست باشد خوب است .........

هر چند که  فکر میکنم به این که دوست داشتن بهتر از عشق است ، و به این

که دوستی، مقدم بر عشق است و باز به این که برادر را هم دوست به ........!

اما این روزها عجیب راه باور تنهایی را می روم ،(( تو تنهایی ))  را یک دوست یادم

داد ،یک روز که فکر می کردم در هجوم تنها شدن ناگهانی ام،تمام خواهم شد .

نشت روبه روی من و گفت:(( تو باید یاد بگیری که تو این دنیا تنهایی.نه خانواده،

نه دوست ،نه عشق ،هیچ کدوم تنهایی های تو رو از تو نمی گیرن )) ......تنها

به دنیا میایی،تنها می میری و تنها برانگیخته میشوی.مجبورم کرد که از رفاقت

بنویسم ،در دست به گریبانی ام با هجوم باور تنهایی . اما حتی ته این هم

یادم نمی رود یک روز ،یک دوست خوب گفت :(( تو تنهایی )) و این باور تنهایی

ارمغان دوستی های دوست داشتنی من شد .........

پ.ن۱ :یه خبر....یه خبر.... من، آبجی خانمی شروع کرررررررررردم

به نوشتن تو این وبلاگ البته همراه با اقا داداشیه گلم ..........

ببخشید که حالا باید چرتو پرتای منو اینجا هم تحمل کنید ...........

پ.ن۲: اقا داداشی زوووووووود مسابقتو بگو دیگه مردم از فضولی ........

در ضمن نوبت شمایه که اپ کنی ها .......

پ.ن۳:راستی اقا داداشی شما حالاشم واسه خودت کلی کسی هستی ،

ما همه اومدیم تا کمکت کنیم تا دوباره شروع کنی....تو تنها نیستی رفیق ...

خب ما رفتیم دیگه ............................

+ نوشته شده در ساعت 0 AM توسط آبجی و داداشی(باران.میم مثل...) |

سلام......سلام.........بشتابید..........بشتابید

امروز اومدم تا وبم رو از این حال و هوا در بیارم .... چی کار کنم... چی کار نکنم......................................................................

گفتم بهتر یه چیز هیجان دار باشه...... این بود که به ذهنم رسید تا یه مسابقه همراه با یه جایزه خیلی جالب میشه.............................

این مسابقه به شکل یه معماست که هر کس واسم جواب درست رو بفرسته منم بسته به نوع جایزه یا واسش میل میکنم یا اینکه به یه آدرس یا به هر طریقی که بشه به دست برنده میرسونم ............................................................

شرایط مسابقه:                                                                                                                              

این مسابقه به صورت ماهانه بر گذار میشه ...... یعنی اطمینان داشته باشین که اگه استقبال بشه ادامه دار خواهد بود....................

در ضمن اگر تعدادپاسخهای درست از 5 بیشتر شد ناگزیر هستم که به قید قرعه هدیه را به شما دوستان عزیز تقدیم کنم...................

اولین مسابقه در تاریخ 1/5/86 عنوان میشه.....................................................................................................................

راستی داشت یادم میرفت:  پاسخ های خودتون رو بعد از برگزاری مسابقه به آدرس زیر میل کنید:

daryaye_bi_rang@yahoo.com

موفق و پیروز باشین.........

+ نوشته شده در ساعت 3 PM توسط آبجی و داداشی(باران.میم مثل...) |

همه ی حرفام نزدم.....حالا حالا ها مونده.......................................

ز بر رفتی ای یار

همانندت نیست چو مرا

من گلم که چون سایه ی خزان دیر دیده ام

ای که گلم گل بی بهار

تو بهاری که مرا تنها گذاشتی

رفتی گل را بی رنگ گذاشتی

دوست دارم که به یاد آن روزها

 لحظه ای دوباره برگردیم

+ نوشته شده در ساعت 11 AM توسط آبجی و داداشی(باران.میم مثل...) |

یادمان باشد که گر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

میگن حرف حق تلخ ..... خوب یعنی همین دیگه..............اگه منم چشام باز میکردم الان وضعم این نبود.......اصلا" من واسه کی دارم میگم.............شما هنوز حتی نمیدونین راجع به چی حرف میزنم.................یه روزگاری یه کسی بودیم واسه خودمون 

مانده ام در کوچه های بی کسی

سنگ قبرم نمیسازد کسی

مردم خاکسترم را باد برد

بهترین یارم مرا از یاد برد

اومد و همه ی وجودم رو گرفت و رفت......................................................................................................

یه موقعی بود که هر کس حرف از جدایی و تلف شدن عشق و علاقه میزد بهش میخندیدم...................................................

حالا دیگه حتی کسی نیست تا بهم بخنده.......................................................................................................

چه بگویم از حال خویش

هر چه بگویم کم است  وانگاه خویش

دارم از این میسوزم که چقدر احمق بودم که عشقم رو صرف یه آدمی کردم که خیلی راحت جولوی چشمام بهم خیانت کرد و من رو فروخت

شب بود وشمع بود و غم بود و من

شب رفت و شمع سوخت و غم موند و من

نمیدونم چه جوری ولی میخوام یه جورایی از اول شروع کنم...................................................................................

خیلی سعی کردم ولی تی حالا که نشده......حتی نمیدونم از کی کمک بخوام......

بیشتر از این سرتون رو درد نمیارم

بای

+ نوشته شده در ساعت 11 AM توسط آبجی و داداشی(باران.میم مثل...) |

سلام....

این بار فقط میخوام حرف بزنم.... اینقدر بلند که دنیا بشنو.... آخه دنیام نذاشت حرف بزنم.... فقط خودش گفت و رفت.... یه روزی به خواست خواست خودش اومد و یه روزیم به خواست خودش رفت.... ولی خیلی چیزا رو جا گذاشت.... در عوض همه چیز من رو با خودش برد....حالا دیگه خاطره هاش شده همه چیزم.... اون یادش رفت که دنیا(خودش) بدون ماها هیچ چیزی نیست ..........

. از تو باید میگذشتم ..............ولی افسوس نتونستم............... تو عروسک بودی و من .............آخر قصه دونستم................. تو وجود خالیه تو.............. جز دروغ هیچی ندیدم..............کاش به حقیقتت  پیش از اینها میرسیدم................سوختم و سوختم و ساختم....................هر چی داشتم به ÷ات باختم................... کاش تو رو از روز اول................... مثل امروز میشناختم...................آخه عشق یعنی شکستن...................عاشقانه سر سپردن................... دل س÷ردن به سراب...................در سکوت خویش مردن....................یه روزی یه روزگاری...................حرف بین ما نگاه بود...................عشق و نقاشی میکردیم....................نقش ما خورشید و ماه بود...................بعد از اونواژه نوشتیم .................. جملمون ستاره چین بود....................مثل دریا آبی بودیم....................معنیه زندگی این بود/زندگی این بود...................سوختم و سوختم و ساختم....................................................................................................

+ نوشته شده در ساعت 10 PM توسط آبجی و داداشی(باران.میم مثل...) |